" بی بهانه، بی دلیل "
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 توسط فاطمه الف

دلم تنهاست
دلگیرم....


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 تیر 1393 توسط فاطمه الف
حجم دلتنگی، حجم این دوست داشتن ها گاهی به قدری وسیع می شود که راه نفس هایم را می بندد. گاهی دلم می خواهد چشم هایم را ببندم و آرزو کنم کنارم نشسته باشی و تو به فاصله یک پلک زدن همینجا باشی، درست کنار من... 

 ( همسرم سلام...)


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 تیر 1393 توسط فاطمه الف
هنوز هم  لحظه های دلتنگی زیادن.... فقط جنسشون عوض شده

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 تیر 1393 توسط فاطمه الف
زندگی آدما پر حسرته... حسرت حرفهای نگفته، کارهای نکرده، فرصت های سوخته، راه های نرفته...
این زندگی چه پر فراز و نشیبه، چه بی انصاف میشه گاهی...


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 توسط فاطمه الف

هدیه ام از تولد

گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

 

سنگ بوده ام

تو كوهم كردی

برف بوده ام

تو آبم كردی

آب می شدم

تو خانه دریا را نشانم دادی

 

می دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه كردی.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 اسفند 1392 توسط فاطمه الف

یه وقتایی سرت پر از علامت سوال و علامت تعجب و علامت تاسف و کلی علامت دیگه میشه، دلت می خواد یه بارون حسابی بیاد، اون وقت بری بایستی زیرش و سرت و بگیری بالا، انقدر بباره که همه علامتا رو بشوره و ببره...

شده تا حالا بدون دلیل، بدون بهانه، بدون در نظر گرفتن مناسبات معمول دلت بخواد اسم یه نفر و بلند صدا بزنی؟ یا شاید هم دلت بخواد بلند سرش داد بزنی؟! بهش بگی " فکر میکردم دنیا بی وفاست، اما انگار آدماش..."

تقدیم به کسانی که بی صدا فراموش می شن.... 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 بهمن 1392 توسط فاطمه الف
شد سه ماه و شش روز، یعنی 96 روز گذشت،،، 96 روز از عجیب ترین، لذت بخش ترین، پر ابهام ترین، متفاوت ترین و دوست داشتنی ترین تجربه ای که تا کنون داشتم! 

تجربه "همسربودن " 

این روزها دریافته ام که رابطه همسری، با دوست داشتن ها، با دغدغه ها، با سرگرمی های دل مشغولانه ! دوران تجرد به مراتب متفاوت است. تجربه ای عمیق، شیرین، پر مسئولیت و پر دامنه... 
 
 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 دی 1392 توسط فاطمه الف
توی زندگی همه ما، فرصت هایی هست... ای کاش قدر اون فرصت ها رو بدونیم
متاسفانه گاهی وقتا انقدر دیر به خودمون میایم که ... بعد باید بزنیم پشت دستمون و با خودمون بگیم "ای دل غافل!"... 
 امان از غفلت، امان ... 



نوشته شده در تاریخ جمعه 15 شهریور 1392 توسط فاطمه الف
دست های تو تصمیم بود باید می گرفتم  و دور می شدم...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 شهریور 1392 توسط فاطمه الف
" بیا و دستانم را بگیر و از میان این همه تردید ببر..."

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 شهریور 1392 توسط فاطمه الف
گر نیست تاب سوختنت، گرد ما نگرد...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 شهریور 1392 توسط فاطمه الف
خودم را نمی فهمم...
تو مرا می فهمی؟


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 مرداد 1392 توسط فاطمه الف
ایمیل وارده

" دوستانی در زندگی ام داشتم که تنها به هنگام سختی ها کنارشان بودم، شادی هایشان مال من نبود


دوستانی در زندگی ام داشتم که در عین ادعای دوست داشتن از خوشحالی و موفقیت هایم بغض می کردند، دوستان حسودی بودند و من هیچ گاه طعم خوب داشتن یک رفیق واقعی را نچشیدم

 دوستانی در زندگی ام داشتم که در عین احتیاج، تحقیرآمیز نگاهم می کردند و من حالم از بودن با آنها دگرگون میشد اما ناچار بودم این رابطه را ادامه بدهم

دوستانی در زندگی ام داشتم که چون می دانستم هیچ گاه درک ام نخواهند کرد، نزدیکشان نشدم

دوستانی در زندگی ام داشتم که حرف های مگوی دلم را برای خوشایند دیگران فاش می کردند

دوستانی در زندگی ام داشتم که دوستم داشتند، دوستشان داشتم، اما قید و بندها محدودمان کرده بود، حتی برای ابراز احساسات عمیق و ساده و صادقانه و انسانی به یکدیگر ، شرم می کردیم، چون از یک جنس نبودیم... همیشه این وقت ها ، قبل از آنکه گره ها سفت تر شوند، من همه چیز را رها کرده بودم...


دوستانی در زندگی ام داشتم که هرگاه احساس تنهایی می کردم، آن قدر اهل نبودند، محرم نبودند که حرف های دلم را برایشان بازگو کنم

دوستانی در زندگی ام داشتم که باید صادقانه بگویم نه اینکه "هیچ گاه فراموششان نکنم"، نه! بلکه "هیچ گاه به یادشان نمی آورم"!

دوستانی در زندگی ام داشتم که "غرور"شان برایشان مهم تر از "دوست داشتن" من بوده است، و چه زود رهایم کرده و رفته اند، دوستانی که حتی نپرسیده اند چرا نمی خواهم کنارشان باشم؟ 

دوستانی در زندگی ام داشتم که دلم را به دست گرفته و برده اند...

دوستانی در زندگی ام داشتم که همیشه ترسیده ام مبادا رهایم کنند

دوستانی در زندگی ام داشته ام که ....  دیگر دوستی نمانده! "




نوشته شده در تاریخ شنبه 29 تیر 1392 توسط فاطمه الف
گاهی وقتا باید برخلاف جریان حرکت کرد، حتی جریانی که خودت راه انداختی...

(به نقل از وبلاگ عزیز شرح خصوصی یک اتفاق)


نوشته شده در تاریخ جمعه 28 تیر 1392 توسط فاطمه الف
چند وقتی ست عجیب به سرم زده نذر کنم که... مهم نیست برای چه! فقط دلم می خواهد نذر کنم که مثلا به عدد ابجد اسمت آیه الکرسی بخوانم... بخوانم که یادم نرود هنوز هم می شود دعا کرد... انگار ما همیشه برای به یاد آوردن خدا دنبال بهانه ایم. حالا دلم بهانه می خواهد، دلیل روشن می خواهد، تو روشنی دلیلم باش..


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 تیر 1392 توسط فاطمه الف
نوشته شده در تاریخ جمعه 21 تیر 1392 توسط فاطمه الف
بگو بهشت تو کجای این همه جهنمه....

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 تیر 1392 توسط فاطمه الف
ولی من منتظرت می مانم، 
شاید از فکر " سفر " برگردی... 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 خرداد 1392 توسط فاطمه الف
اعتراف می کنم تو تمام گرفتاری ها و مشغله های فکری و بدو بدو کردن هام به تنها کسی که فکر نمی کنم، شمایید!

اعتراف می کنم که وقتی صبح ها پام رو از در میذارم بیرون، زیر لب مدام تکرار می کنم که: "حسبی الله و نعم الوکیل" ولی کمتر پیش میاد وقتی گرفتارم یا نه وقتی خوشحالم، بگم " خدایا شکرت، تو با من بودی "
اعتراف می کنم فقط اسمم بچه شیعه ست، وگرنه ما کجا و شیعه های واقعی! ما دوریم آقا! هزارها فرسنگ دوریم از شما! 

همیشه با خودم فکر می کنم اگر یه روزی ظهور کنید که من هم اون موقع زنده باشم، تبعیدم می کنید به یه جزیره دورافتاده! چون هیچ وقت شایستگی درک حضور شما رو نداشتم... 
 
"  آقا! ما رو که حق دارین نبخشین، ولی حتم دارم از بزرگواری و بخشندگی تون به دوره.  ما رو که حتی اگر کمتر به یادتونیم ولی سعی می کنیم فقط سعی می کنیم آدمای درستی باشیم رو به دیده ملامت نگاه نکنید، ما کسی رو به جز شما نداریم، ما شرمنده ایم...  "





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 خرداد 1392 توسط فاطمه الف

با خودم فکر می کنم چند سال دیگر هر کداممان کجا هستیم و چه می کنیم؟ دانشگاه هم تمام شد دیگر! می بینی؟

خودم را میان انبوه خیابان هایی تصور می کنم که گوشم از صدای بوق ماشین هایش پر است. و نمی دانم بناست تا به کی در تهران بمانم ...  شاید تا آخر عمرم!

 خودم را تنها تصور می کنم (طوری که تو هیچ وقت دوست نداشتی)، با چادر سیاهی که روی زمین کشیده می شود و مدام مجبورم با دستهایم  کنترلش کنم که مبادا روسری ام را با خود به عقب بکشد. تازه فکر می کنم چند سال دیگر هوا گرم تر هم شده باشد!

تصور می کنم حالم در چند سال آینده خوب نباشد! یعنی اصلا خوب نباشد. نه این که وضعیت بدی داشته باشم، نه ! حتما چند سال دیگر اگر زنده باشم و خدا خواسته باشد، انسان موفقی شده ام، اما احساس می کنم روز به روز بیشتر در باتلاق این زندگی فرو می روم، روز به روز روحم بیشتر با گرفتاری های دنیا گره می خورد و من دورتر از خودم می ایستم و دیگر کمتر چیزی از گذشته ام را به یاد می آورم.

تو اما! نمی دانم! شاید ازدواج کرده باشی، بچه داشته باشی! یا شاید بعد از یکسال کنکور ارشد قبول شده باشی و برگشته باشی تهران!

امشب تلویزیون مستندی از بازار ماهی فروش ها را در سیستان و بلوچستان نشان می داد! یکهو فکرم آمد سمت تو! تو را در خیابان های سیستانی که تا کنون ندیده ام اش تصور کردم و حتی شک نداشتم روزی در آن بازار قدم زده ای!

نرفته، دلم برایت تنگ شده است! هنوز امتحانها تمام نشده دلم هوایت را کرده است. با اینکه هیچ گاه چندان با هم همراه و هم مسیر نبوده ایم و شاید کنار هم که می نشستیم حرف های زیادی هم برای گفتن نداشتیم. اما دل هایمان چه به هم نزدیک بود!  و من دلم برای همین زلالی مهرت برای هنوز و همیشه تنگ می شود...

قربانت، فاطمه



(تعداد کل صفحات:4)      [1]   [2]   [3]   [4]  

درباره وبلاگ

"تکه هایی از این جهان نزد کلمات است.
تکه هایی که به زبان می آیند و تکه هایی که فراموش می شوند.
تکه هایی که به روشنایی می آیند و آنها که در تاریکی می مانند و این همه یعنی حقیقت جهانی که پنهان و آشکار میان ما تقسیم می شود." (هیوا مسیح)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ
[cb:post_like]
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو