نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 بهمن 1390 توسط فاطمه
غالبا فکر می کردم که اگر مجبور بودم در تنه ی درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به آسمان بالای سرم نداشتم، آنوقت هم کم کم عادت می کردم.
آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها وقت خود را می گذراندم.
مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراواتهای عجیب وکیلم هستم و همان طور که در دنیای آزاد روزشماری می کردم که شنبه فرا برسد و اندام ماری رادر آغوش بکشم.
این درست که فکر کردم در تنه ی درخت خشک نبودم و بدبخت تر از من هم پیدا می شود. وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن راغالبا تکرار می کرد که:
انسان بالاخره به همه چیز عادت می کند!
(بیگانه.آلبرکامو)
آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها وقت خود را می گذراندم.
مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراواتهای عجیب وکیلم هستم و همان طور که در دنیای آزاد روزشماری می کردم که شنبه فرا برسد و اندام ماری رادر آغوش بکشم.
این درست که فکر کردم در تنه ی درخت خشک نبودم و بدبخت تر از من هم پیدا می شود. وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن راغالبا تکرار می کرد که:
انسان بالاخره به همه چیز عادت می کند!
(بیگانه.آلبرکامو)
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 دی 1390 توسط فاطمه
بار هزاران نفس مرده ی روزهای رفته را به دوش می كشم...در هوای تو ماندن، مردن بود...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 دی 1390 توسط فاطمه
چند وقتی ست به هر طرف كه می چرخم قد سایه ام از خودم بلندتر است...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 آبان 1390 توسط فاطمه
آه كه چقدر این دو روزه ی زندگی مشكل داشت!
تبلیغات
