" بی بهانه، بی دلیل "
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 بهمن 1390 توسط فاطمه الف
مدت ها بود می خواستم از رنج تو بنویسم و از بی طاقتی خودم!

از تویی که زود یادت رفت و رفتی!  که می گن فراموشی همراه آدمه، که اگر نباشه زندگی چقدر سخت میشه! آره تحمل زندگی ای که توش نباشی سخته! نمی دونم تحمل زندگی ای که من توش نباشم برای تو هم سخته یا نه!
 
دیگه خیلی وقته که آرزو نمی کنم کاش برم یه جای دور که هیچ کس نباشه! آرزو نمی کنم کاش همه تنهایی های دنیا برای من بود تا بتونم تو خلوت خودم گمت کنم و برگردم به زندگی عادی م. دیگه مث قدیما آرزو نمی کنم ای کاش بهتر از اینی که حالا هستی بودی یا ای کاش انقدر دست نیافتنی نبودی که هستی!

می بینی آرزوهای آدم چه قدر زود رنگ می بازن و رو برمی گردونن؟ بعد چند سال چشم می چرخونی می بینی ای دل غافل ! دنیا چرا این طوری شده؟ اصلا کجا وایستادی؟

خستگی بدو بدو کردن های روز امونت رو بریده و هیچ کس نیست مرهم و محرم دل تنگی هات باشه! از هرچی دوست و رفیق و همراهه دل بریدی و پاک ناامید شدی ازشون! که فکر کردی نکنه سربار کسی باشی! که خواستی فقط شریک شادی هات باشن که اون هم به مزاق بعضی هاشون خوش نمی یومده! انقدر که حالت به هم خورده از این همه ادعای بی شاهد دوستی و دوست داشتن و دوست داشته شدن که خواستی برگردی و محکم بزنی تو گوش دنیا ! " که دنیا! این چه رسمی یه آخه؟"

 چرا این دور تسلسل تموم نمیشه؟ آخه تا کی بناست بشینم و ببینم دارم ذره ذره حلاوت و تازگی انسان بودن و از دست می دم و هربار یه قدم به ورطه نابودی نزدیکتر می شم اما صدام در نمیاد! انگار خفه شده باشم. هی با خودم زمزمه می کنم:" حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست!"

آره ! من دیگه آرزو نمی کنم برم یه سفر دور و دراز و از این تهران بدمصب خلاص بشم که بتونم یک کم کمتر بهت فکر کنم! الان فقط آرزو می کنم توی بی معرفت بیای بشینی رو به روی من و من انقدر به چین و چروک های  پیشونی ت زل بزنم که یادم بره چشمات چه رنگی بودن...   

انتهای پیام (!)


نوشته شده در تاریخ شنبه 22 بهمن 1390 توسط فاطمه الف
این نان و آب چرخ چو سیل​ست بی​وفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 بهمن 1390 توسط فاطمه الف
غالبا فکر می کردم که اگر مجبور بودم در تنه ی درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به آسمان بالای سرم نداشتم، آنوقت هم کم کم عادت می کردم.
آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها وقت خود را می گذراندم.
مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراواتهای عجیب وکیلم هستم و همان طور که در دنیای آزاد روزشماری می کردم که شنبه فرا برسد و اندام ماری رادر آغوش بکشم.
این درست که فکر کردم در تنه ی درخت خشک نبودم و بدبخت تر از من هم پیدا می شود. وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن راغالبا تکرار می کرد که:
انسان بالاخره به همه چیز عادت می کند!
(بیگانه.آلبرکامو)


درباره وبلاگ

"تکه هایی از این جهان نزد کلمات است.
تکه هایی که به زبان می آیند و تکه هایی که فراموش می شوند.
تکه هایی که به روشنایی می آیند و آنها که در تاریکی می مانند و این همه یعنی حقیقت جهانی که پنهان و آشکار میان ما تقسیم می شود." (هیوا مسیح)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ
[cb:post_like]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic