" بی بهانه، بی دلیل "
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 خرداد 1392 توسط فاطمه الف
اعتراف می کنم تو تمام گرفتاری ها و مشغله های فکری و بدو بدو کردن هام به تنها کسی که فکر نمی کنم، شمایید!

اعتراف می کنم که وقتی صبح ها پام رو از در میذارم بیرون، زیر لب مدام تکرار می کنم که: "حسبی الله و نعم الوکیل" ولی کمتر پیش میاد وقتی گرفتارم یا نه وقتی خوشحالم، بگم " خدایا شکرت، تو با من بودی "
اعتراف می کنم فقط اسمم بچه شیعه ست، وگرنه ما کجا و شیعه های واقعی! ما دوریم آقا! هزارها فرسنگ دوریم از شما! 

همیشه با خودم فکر می کنم اگر یه روزی ظهور کنید که من هم اون موقع زنده باشم، تبعیدم می کنید به یه جزیره دورافتاده! چون هیچ وقت شایستگی درک حضور شما رو نداشتم... 
 
"  آقا! ما رو که حق دارین نبخشین، ولی حتم دارم از بزرگواری و بخشندگی تون به دوره.  ما رو که حتی اگر کمتر به یادتونیم ولی سعی می کنیم فقط سعی می کنیم آدمای درستی باشیم رو به دیده ملامت نگاه نکنید، ما کسی رو به جز شما نداریم، ما شرمنده ایم...  "





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 خرداد 1392 توسط فاطمه الف

با خودم فکر می کنم چند سال دیگر هر کداممان کجا هستیم و چه می کنیم؟ دانشگاه هم تمام شد دیگر! می بینی؟

خودم را میان انبوه خیابان هایی تصور می کنم که گوشم از صدای بوق ماشین هایش پر است. و نمی دانم بناست تا به کی در تهران بمانم ...  شاید تا آخر عمرم!

 خودم را تنها تصور می کنم (طوری که تو هیچ وقت دوست نداشتی)، با چادر سیاهی که روی زمین کشیده می شود و مدام مجبورم با دستهایم  کنترلش کنم که مبادا روسری ام را با خود به عقب بکشد. تازه فکر می کنم چند سال دیگر هوا گرم تر هم شده باشد!

تصور می کنم حالم در چند سال آینده خوب نباشد! یعنی اصلا خوب نباشد. نه این که وضعیت بدی داشته باشم، نه ! حتما چند سال دیگر اگر زنده باشم و خدا خواسته باشد، انسان موفقی شده ام، اما احساس می کنم روز به روز بیشتر در باتلاق این زندگی فرو می روم، روز به روز روحم بیشتر با گرفتاری های دنیا گره می خورد و من دورتر از خودم می ایستم و دیگر کمتر چیزی از گذشته ام را به یاد می آورم.

تو اما! نمی دانم! شاید ازدواج کرده باشی، بچه داشته باشی! یا شاید بعد از یکسال کنکور ارشد قبول شده باشی و برگشته باشی تهران!

امشب تلویزیون مستندی از بازار ماهی فروش ها را در سیستان و بلوچستان نشان می داد! یکهو فکرم آمد سمت تو! تو را در خیابان های سیستانی که تا کنون ندیده ام اش تصور کردم و حتی شک نداشتم روزی در آن بازار قدم زده ای!

نرفته، دلم برایت تنگ شده است! هنوز امتحانها تمام نشده دلم هوایت را کرده است. با اینکه هیچ گاه چندان با هم همراه و هم مسیر نبوده ایم و شاید کنار هم که می نشستیم حرف های زیادی هم برای گفتن نداشتیم. اما دل هایمان چه به هم نزدیک بود!  و من دلم برای همین زلالی مهرت برای هنوز و همیشه تنگ می شود...

قربانت، فاطمه



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 خرداد 1392 توسط فاطمه الف
این روزها هوای تهران خوب است، پایم را که از در بیرون میگذارم، نسیم خنکی صورتم را نوازش می دهد و غروب که می شود با بدرقه باران راهی خانه می شوم.

این روزها در خیابان که قدم می زنم، تشکر از خدا را فراموش نمی کنم و بیش از هر زمان دیگری شکر او را به جای می آورم... 



درباره وبلاگ

"تکه هایی از این جهان نزد کلمات است.
تکه هایی که به زبان می آیند و تکه هایی که فراموش می شوند.
تکه هایی که به روشنایی می آیند و آنها که در تاریکی می مانند و این همه یعنی حقیقت جهانی که پنهان و آشکار میان ما تقسیم می شود." (هیوا مسیح)

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ
[cb:post_like]
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو